ما بازگشتيم!
البته جاي خاصي نرفته بوديم!اما به هر حال بازگشتيم کلا همي!گاهي اوقات ديوانه ميشويم وختي نميدانيم چگونه بايد با اين انسانهاي رنگارنگ رفتار بنماييم!خوب ميدانيد؟با بعضي هايشان را تقريبا ميدانيم...
اما با بعضي هاي ديگرشان که عشق خوددرگيري و خود شکنجه گي(!) دارند واقعا نميدانيم چگونه رفتار کنيم.تازه با توجه به اين که خودمان نيز حال درست و حسابي نداريم!و کلا تفاوت زيادي با طرف مقابلمان نداريم!...تنها تفاوتمان اين است که دوستشان داريم.و افتخار ميکنيم که دوستشان داريم و اينا!
ميدانيد؟يک جايي يک ادم خوشحالي به اسم داستايفسکي نوشته بود جهنم رنج موجودي ست که توان دوست داشتن ندارد...راست ميگويند...ما از وقتي سعي نموديم که اين همه به غم و غصه هايمان فکر نکنيم و مشکلاتمان را پتک نکنيم و بر فرق سرمان بکوبيم و از خروس خوان صبح تا الهه ي شام به خاطر بدبختي ها و داشته ها و نداشته ها و هزار کوفت و زهرمار ديگر زانوي غم به بغل نگيريم و زار زار به حال زار خود نگرييم کشف و شهود نموديم که از شررهاي اين شعله هاي سوزان اندکي کاسته شده!
ما نميگوييم غم وغصه هايمان به درک و بيخيال و اينا.باور کنيد!اما حتي اگر ادم يک هويج را با تمام وجود دوست داشته باشد باور کنيد رنگهاي گه اين دنيا پررنگ تر ميشوند!يني ميخواهيم بگوييم قهوه ايشان زيباتر و درخشان تر ميشود!ميدانيد؟حداقل نگاه کردن به اش ادم را انقدرها هم کسل نميکند!
ولي اگر راهکار خوب و تازه اي داريد براي کساني که ميدانند راه و بيراهه کجاست و دلشان نميخواهد قدمي بردارند و هر چيزي که فکرش را بکنيد ميدانند و باز هم غمگين اند اينجانب بسي خرسند ميشويم اگر ما را اندکي راهنمايي بفرماييد!
با تشکر...
پ.ن:مطمئنم تو یخ زدی...