
خیلی ها رو از زندگیم خارج کردم٬چون احساس نمی کردم در حال تغییر و تحول ان.
تکرار و رکودشون منو متوقف می کرد.پس ولشون کردم...
اما فکر می کنم تو امکان دیگه ای جز رشد کردن نداری.
تو نمی تونی تصمیم بگیری که رشد نکنی...
پ.ن:آخ٬فانتازیوی عزیزم انگار یه سیخ داغ فرو کردن تو قلبم...همه ی اونا یادم اومد...گرچه هیش وخ فراموششون نکرده بودم... گرچه اون هنوزم پیشمه...گرچه هنوزم میبینمش...اما خاطراتی که موهای تنمو سیخ میکنه مثه سیل توی مغزم سرازیر شدن...ازت ممنونم...خیلی...
و از تو رضوان نازنینم...که تموم عشقی که یه آدم باید تو زندگیش داشته باشه رو به من دادی...همیشه بهشت من بودی و هستی و خواهی بود...
چهار شب است که چشمهايمان چوب کبريت که چه عرض کنيم تير چراغ برق ميشکانند اما نميتوانيم بخوابيم!...
همه ش هم تقصير اين وز وز هاي لعنتي* است که پس کله مان ميشنويم...
چهار شب پيش کمي گوش کرديم...سه شب پيش سرمان رفت...دو شب پيش آمپرمان زد بالا و سرشان جيغ کشيديم:خفه شويد ديگر بي شعورهايِ نکبتِ (...)!
و ديشب
از بس پس کله مان غرق سکوت بود خوابمان نمي برد...
پ.ن۱:کودک که بوديم فک ميکرديم پشه ها ميروند لاي موهايمان و وقتي نميتوانند ديگر بيرون بيايند هي وز وز ميکنند و هي ميرفتيم با قيچي ميافتاديم به جان موهاي بيچاره!ما در طول زندگیمان بلا ملا زیاد سر این موها آورده ایم.
پ.ن 3:فک کنم من از روي تمام ژنهاي تامي ويلهلم يه رونويسي معرکه کردم...يه الاغ ِ احمق ِ کودنِ اسبِ آبي ِ گندبکِ شپشو که هي به خودش اميد الکي ميده و اصرار داره هميشه ي خدا نيمه ي پر ليوانو ببينه...(...)!
*منظورمان از وز وز٬وز وز پشه ها نمیباشد!...
یا حداقل بهشان احترام بگذارند...
پن۱:خداوندا!شما هم بد چیزهایی در وجود انسانها قرار داده اید ها...منظورتان را اصلا از این کارهایی که کردید و می کنید نمی فهمیم...
پن۲:کاش میشد سر یک نفر جیغ و داد میزدیم که چرا دیشب بهمان زنگ نزده...یا چرا نیامده باهامان سینما!...بعضی وقتها ادمها به فحش درمانی نیاز دارند...تجربه ی کهن ما را بپذیرید...
پن۳:فک کنیم باید سر خودمان جیغ و داد بزنیم و به خودمان فش بدهیم!...