می خواهد ۲ تا مرد گنده و قوی ببرندمان یک جایی و با چماق اِنقدر کتکمان بزنند که ۴ تا از دنده هامان بشکنند..دستِ راست و پای چپمان از سه جا ترک بخورند...فک و دماغمان یکی بشود...دو تا بادمجان سیاه و رسیده پای چشمانمان سبز شود...از دَک و دهانمان خون بیاید...تمام بدنمان سیاه و کبود بشود و...
انگاه امیدواریم به تنها چیزی که فک کنیم زخمهای دردناکمان باشد...خیلی دلمان می خواهد...
یا اینکه مغزمان اِنقدرخالی ِخالی بشود که به همان زخمهای دردناکمان هم فک نکنیم...اوم...این یکی بهتر است...
پ.ن:خوب می دانیم انقدر درجه ی حماقتمان بالا هست که در ان شرایط هم به شما فک کنیم...
لعنتِ خدا...
پ.ن:دلمان پروانه ی نقره ای ملپی هم می خواهد...تا ان نصفه ی خالی تختمان را پر کند...
و ما به این فکر می کنیم که ارتباط مستقیم عاشق شدن با شب بیداری چیست؟
و یا اینکه ارتباط عاشق شدن با اعتراف کردن چیست!
وقتی به عمه مان می گوییم ما خیلی رضوانمان را دوست می داریم عمه مان یک ابرویش را می اندازند بالا و دهانشان را کج می کنند و می گویند:خدا شانس بده!...یا:خدا ازین شانسا هم نصیب ما کنه!
و ما با خودمان فکر میکنیم باید رضوان را کمتر دوست داشته باشیم یا زور بزنیم عمه مان را بیشتر دوست داشته باشیم؟
ما نمی دانیم چرا وقتی نعنا خشک می شود و پودر می شود بهش می گویند پونه!
ما نمی دانیم چرا یک نفر هیچ وقت به خاطر ریمل یا خط چشم و غیره و ذالک گریه نمی کند!
ما نمی دانیم چرا می گویند سال نو شده!
ما نمی دانیم چرا اینطوری شده ایم!مثل یک تکه چوب روی یک مرداب...
ما نمی دانیم چرا خداوند انقدر خودخواه می باشند!
ما نمی دانیم چرا از درد به خودمان می پیچیم...چرا ارام نمی گیریم؟
ما نمی دانیم چرا اینها را سرخ کرده ایم!
ما نمی دانیم چرا...
ما نمی دانیم چرا...