از نظر روانی ما را برای هم ساخته اند...باور نمی کنید...مطمئنیم در تمام دنیا هم چنین موردی یافت نشده است...
حتی فرانکی و جانی هم نمی توانند مانند ما باشند...( ترانه اش را شنیده اید؟)
او هم مانند ما از صبح تا شب دور خودش می چرخد و حتی نمی داند کجاست!...ما واقعا عاشقش شدیم...
او را در خانه ی داییمان ملاقات کردیم و از فرط هیجان و عشق باخودمان قرار گذاشتیم که هروخت ایشان مردند ما نیز به دنبالشان برویم...
ایشان در یک ظرف شیشه ای بزرگ بیضی گیر افتاده بودند و هی خودشان را به در و دیوار می کوبیدند اما زندایی مان ایشان را نمی کشت(اخر به این کار می گویند دلرحمی؟!)...و ما نیز ازادشان نمیکردیم...
اسم او و ما را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرده اند٬که با وجود تمام مشکلات انقدر کله خر هستیم که هنوز هم زنده ایم...
پ.ن۱:یکی به ما گفت که ایا خودکشی یکی از مراسم مهم و رسمی زندگی زنان است؟و ما فک کردیم که باید یک روز به این مراسم برویم ببینیم چه جوری است!(محض ماجراجویی هم که شده!)
پ.ن۲:با بستن چمدانمان و گشودن دوباره اش دچار استحاله ای روحی٬جسمی٬معنوی٬مادی و هر استحاله ای که فکرش را بکنید شدیم.گاهی وقتها بستن چمدان ادم را واقع بین تر می کند.تجربه ی کهن ما را بپذیرید...!
پ.ن۳:نع خاتون ناز ما...راستش را بخواهید ما تخم این کارها را نداریم...!