بلي...و به سفر ميرفتيم تا مشتري هاي بيشتري پيدا کنيم...و به هر مردي که سر چهارراه مي ديديم يک کارت ويزيت ميداديم...
صبح بلند ميشديم و ربدوشامبر کوتاهمان را ميپوشيديم و به تمام سوراخ سمبه هايمان کرم پودر ميزديم...بعد هم يک رژ به رنگ خون خر و با طعم گيلاس!...
بعد صداي زنگ مي امد...و ما به استقبال اولين مشتريمان مي رفتيم...و دو سه ساعتي از او پذيرايي مي کرديم!...طوري که هرگز دکانمان را فراموش نکند...
بعد مي رفتيم روي نيمکت پارک مي نشستيم و راديوي کوچکمان را روي موج۸/۹۸تنظيم ميکرديم و هات داگ داغمان را مي خورديم...!
و تا شب چند جا*... محشر را ملاقات مي کرديم که وقتي قبض رسيد جواهرات زيبايي که برايمان مي خريدند از جواهرفروشي به دست همسران پاک و بي الايششان(!) مي رسيد چشمانشان که با ديدن ما مانند گرگ گرسنه ميشد مانند گربه ي شرک مي شد...
و ما نيز سفت ميشديم...سفت و سفت تر...محمد مي گفت زناني که جور زندگيشان را خودشان ميکشند سفت ميشوند...و درست هم ميگفت...
اما بعضي چيزها در خون ادمهاست...و فکر کنيم که ما اصلا خون نداريم...
حالا بايد از روياي شيرين ان زندگي پاک و محشر خارج شويم و به اين زندگي پر از دروغ و تظاهرمان ادامه دهيم...مي دانيد که...بايد برويم ناهار بخوريم...يک پرس حماقت با مخلفات...
پ.ن:می دانید؟بعضی چیزها را فقط خودمان می فهمیم...یا شاید خودمان هم نمی فهمیم...اما...با در نظر گرفتن هر دو صورت مساله...زیاد به خودتان فشار نیاورید...زیرا فکر میکنیم منظورمان یک ایهام ده مفهومه است...و اصولا تا کنون کسی که متوجه شده باشد...مشاهده نشده...
پ.ن:take away my heart....it doesn't wanna work no more
بنابراین تمام این کارها را به بعد از مرگمان موکول میکنیم...
و تمام مزخرفات و فضولات عقلی و احساسیمان را درون کلیه مان جاری میکنیم...
اما فکر میکنیم عفونت مثانه گرفته ایم...زیرا از کلیه مان خارج نمیشوند...هرچه هم زور میزنیم چاره ساز نیست...(یکی را میشناختیم که عفونت مثانه گرفته بود...هروخت میخواست به ان مکان پا بگذارد با تمام جگر و دل و روده اش جیغ میکشید...اما دریغ از یک قطره!)...
مردم ما را میبینند...که چقدر لبخند میزنیم...و چقدر تمام جمله هایمان جالب و خنده دار است...و احتمالا توی دلشان میگویند...واااااای چه دختر شادی...هیچ غمی ندارد...
فرشته به ما میگوید:مریم تو هیچ وقت پیر نمیشی...اما خبر ندارد که این مریم جوان سالهاست از فرق سر تا نوک انگشتان پایش پیر شده است...
منتها...نقابهای زیادی برای ماندگاری جوانی وجود دارد...
اما این نقاب ما را اذیت میکند...صورتمان پشتش میخارد و اشکهایمان را جاری میکند...ابروهایمان را در هم میکشد...اما جنسش خیلی خوب است...خارجی است!..هیچ کس را متوجه اشکها و هق هق هایمان نمیکند...حتی خدا را...حتی خدا...
پ.ن۱: خدایا خسته شدیم از بس از بالا نگاهمان کردید...بیایید...بیایید روبه روی ما بایستید...از رو به رو نگاه کردن به شما برای ما لذت بخش تر است...خوشگل تر و مهربان ترید...
بگذارید کمی در اغوشتان بدون نقاب بگرییم...بگذارید اشکهایمان را با دنباله های دراز سپید لباستان پاک کنیم...گرمی قلب و اغوشتان اشکهایمان را بخار میکند...تنها اغوش گرم و دلپذیری که در این دنیا میشناسیم مال شماست...
مال بقیه عین سیم خاردار است...
پ.ن۲:نگران خیس شدن لباستان هم نباشید...مادرمان یک خشک کن خارجی خریده...بعدا با هم لباستان را خشک میکنیم...باشد؟