تبليغاتX
...another afternoon
...another afternoon
...wistful pistol
دوشنبه 19 آذر1386
...SHIVER
...

ما را ببخشید...به خاطر قراری که با خودمان گذاشته بودیم این پست را حذفیدیم...

با خواندنش دچار احساسات بد بد میشدیم...اصلا هم دلمان احساسات بد بد نمیخواهد...

به اندازه ی کافی غم و غصه در زندگیمان داشته ایم...فکر میکنیم برای ۳۰ سال اینده مان کافی است...

حالا٬ما دختر شادی میباشیم...شاد...

میدانید؟...خورشید خود نمیبیند تا اسمان صاف شود... 

+ maryam
جمعه 2 آذر1386
...A LONG RED KISS FOR YOU...MY BABY
پیش نوشت(!):سلام...

ما میخواهیم یک چیزی را همین الان و همین جا برای شما روشن کنیم...ما میخواهیم شفاف سازی کنیم...میدانید؟شما برای ما خیلی اهمیت دارید...ما حتی در خواب هم به شما فکر میکنیم...حتی خوابتان را هم میبینیم...ما واقعا در عجبیم!چند وقت پیش دوست ما داشت یکی از کتابهای ما را ورق میزد...ما یک گوشه اش نوشته بودیم:شقایق نازنین ما(!)(شقایق ما منظورمان شما بودید ها!)بعد دوستمان که تمام دوستانمان را میشناسد با تعجب گفت شقایق دیگه کیه؟ما هم گفتیم عشق ماست(توی دلمان)...همه تان همینجوری در قلب مایید...نمیدانیم ما چرا انقدر احساس عقشولانه بهمان دست میدهد نسبت به شما...مهرنازمان میگوید:ما دوباره داریم به دختریمان نزدیک میشویم...!(پسرفت!)...

حالا پستمان:(:دی)(میدانیم زیاد است٬اما مطمئن باشید ارزشش را دارد...)

"جوانی"٬از کنارم گذشت و من او را دنبال کردم٬تا به پهنه ای دوردست رسیدیم.در انجا او ایستاد و به ابرهایی خیره شد که چون گله ای از گوسپندان سپید بر فراز افق پیش می خزیدند.ان گاه او به درختان خیره شد که شاخه های برهنه شان چنان به اسمان اشاره داشتند که گویی به درگاه اسمان نیاز می اوردند تا برگهاشان را باز گرداند...و من گفتم:"جوانی٬ما اکنون کجا هستیم؟"

پاسخ داد:"ما در سرزمین شگفت زدگی هستیم٬بنگر."

و من گفتم:"بیا برگردیم٬این جایگاه دلتنگی اور مرا میترساند و چشم انداز ابرها و درختان برهنه دلم را به اندوه میکشاند."

و او پاسخ داد:"بردبار باش.سرگشتگی اغازه ی دانش است."

انگاه من به گرد خویش نگریستم و پیکری دیدم که شکوهمندانه به سویمان می امد.پرسیدم:این زن کیست؟"

جوانی پاسخ داد:"او ملپومن٬دختر زئوس و ایزد بانوی تراژدی است."

فریاد بر اوردم:"اوه٬جوانی شاد٬در حالی که تو کنارم هستی٬تراژدی از من چه میخواهد؟

و او پاسخ داد:"او امده تا زمین و اندوه هایش را به  تو  نشان دهد٬زیرا کسی که به "اندوه"نگاهی نیفکنده باشد٬هرگز "شادمانی"را نخواهد دید."

انگاه ان روح بر چشمهایم دستی نهاد.دستش را که برداشت٬دیدم"جوانی"رفته و من تنها هستم٬ناله کردم:"دختر زئوس٬جوانی کجاست؟"

ملپومن پاسخ نداد٬اما مرا زیر بالهایش گرفت و بر فراز کوهی بلند برد.از ان بالا٬زمین و همه ی چیزهایش را دیدم که چون برگهای یک کتاب گسترده بودند و روی انها رازهای گیتی نقش شده بود.چیزهای اندوه اوری دیدم:فرشتگان خوشبختی با اهریمنان تیره بختی می جنگیدند و میان انها"ادمی"ایستاده بود که برای هدفش٬روز و شب تلاش میکرد ولی دمی از اندوه کشیده میشد و دمی از نومیدی٬در حالی که با شاهد موفقیت و رستگاری فاصله ای نداشت.

دیدم که بیزاری و مهر با دل ادمی بازی میکنند٬مهر داشت گناه ادم را میپوشاند و او را با شراب سرسپردگی و ستایش از خود بی خود میکرد٬در حالی که بیزاری او را بر می انگیخت و چشمانش را بر نگرش راستی می بست.

در دور دست ها دیدم که دشت های دل انگیز از اندوه های ادمی میگریند.

کشیش ها را دیدم که چون روبهان نیرنگ باز٬کف بر دهان داشتند و واعظان را دیدم که با ستایش به اسمانها خیره شده بودند٬در حالی که دلهاشان در گودال های ازمندی زیر خاک شده بود.

و ادمی را دیدم که برای رهایی سوی دانایی ناله سر میداد٬اما دانایی ناله هایش را نمی شنید٬زیرا که ادمی او را که در خیابانهای شهر با وی سخن گفته بود٬خوار کرده بود.

تهی دست بیچاره را دیدم که تخم می کاشت٬و زورمند را که برداشت میکرد٬و زور و قانون را که پاسداری میکردند.

دزدهای نادانی را دیدم که گنج های دانش را غارت مکردند٬در حالی که نگهبانان روشنایی در خواب ژرف خمودگی خفته بودند.

و ازادی را دیدم که تنها گام میزد٬به درها میکوبید و سر پناه میخواست٬اما هیچکس خواهان شنیدن خواهش هایش نبود.

این همه را که دیدم٬با درد ناله براوردم:"اوه٬دختر زئوس٬ایا زمین به راستی این است؟"

با اوایی ارام و پردرد پاسخ داد:"انچه می بینی٬راه روح است٬راهی که با سنگهای تیز و خاره های گزنده فرش شده.این تنها سایه ی ادمی است.اکنون شب است.اما درنگ کن!سپیده به زودی خواهد امد!"

انگاه به ارامی دستش را روی چشمانم گذاشت و چون دوباره ان را برداشت٬اوه!جوانی داشت باز هم کنارم راه میرفت در حالی که پیشاپیشمان"امید"گام میزد و راه را نشان میداد.

                                   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:ارزش وقت گذاشتن داشت...مگر نه؟ما که دوستانمان را بی خودی خسته نمیکنیم!می کنیم؟

پ.ن:ما با تمام قلبمان و با تمام وجودمان مشغول عشق ورزی به خدا هستیم...ما از خدا متشکریم که با براوردن ارزوهای کوچک ما قلبمان را پر از شادی میکند...ما عاشق خداییم...تا به حال در زندگیمان یادمان نمی اید دست رد به سینه مان زده باشد...هر چه ازاو خواستیم زود زود به ما داد...

پ.ن:خدای خوشگل ما...مچکریم به خاطر نیمکت...به خاطر باران...و به خاطر همه چیز...عاشقتانیم...

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ maryam