او زنی مسیحی بود...حدودا ۳۰ ساله...کت و دامن مشکی پوشیده بود...ما از وقتی وارد کلیسا شدیم فقط توجهمان به او جلب شد...یک جور خاصی بود...همه اش لبخند میزد...لبخندش هم خیلی ناز بود...
او داشت برای یک جمع ۷٬۸ نفری صحبت میکرد...ما هم کنار انها ایستادیم و گوش سپردیم...میگفت:
ـــ اینه را درون خودتان حفظ کنید...رویا را به واقعیت تبدیل کنید...بزرگترین واقعیت زندگی را ببینید...عشق بزرگترین واقعیت زندگی است...عشق را در اینه ی وجودتان منعکس کنید...انگاه به حقیقت زندگی دست پیدا میکنید...به واقعیت وجودیتان...
بدون عشق دنیا چه رنگیست؟ نمیدانیم...
پ.ن۱:از ان به بعد ما همیشه لبخند میزنیم...و چال لپمان را به همه نشان میدهیم!!!
پ.ن۲:اصلا ما دلمان میخواهد توی خیابان اواز بخوانیم...و میخوانیم!
مادرمان میگوید مردم فکر میکنند ما بسی بی شخصیت می باشیم...و ما به مامانمان میگوییم چرا مردم انقدر فکرشان را خسته میکنند؟...شاید هم ما بسی مهم میباشیم که همه به ما فکر میکنند!!!
یک وقت دیدید فکری شدند ها...از ما گفتن بود...
پ.ن۳:واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...ما امروز شنیدیم کریستی مان به ایران میاید!شاید یک ماه دیگر!
و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیم...!رضوانمان گفت...ما کریستی مان را میخواهیـــــــــــــــــم!
دوران ما شاید به سر امده...نمیدانیم...شاید هم تازه اغاز شده باشد...
عجیب است...
چند سال پیش عادت داشتیم هفته ای دو بار به قبرستان برویم...فقط به خاطر سکوتش...گاهی صدای ضجه و ناله ای هم میشنیدیم...
نمیدانیدچقدر ارامش می یافتیم...یادمان میاید یک بار دیدیم روی یکی از قبرها نوشته بودند:
هرگزم یاد تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود
انچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که گرم سر برود از دل و از جان نرود
شاید از همان لحظه و همان مکان ما به فنا رفتیم...با همان دو بیت...
مرده بدم٬زنده شدم٬گریه بدم٬خنده شدم دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا٬جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا٬زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای٬لایق این خانه نه ای رفتم و سرمست شدم٬وز طرب اکنده شدم
...
پ.ن۱:هه...خنده دار است...ميگويد:ساپورت احساسي(!)...واقــــــــــــــــــــــــــــــــعا كه...
پ.ن۲:ما نمیدانیم...مگر هنوز هم کسی اینجا پیدا میشود که بداند احساس را با کدام س یا با کدام ح(!)
مینویسند؟؟؟...نع...ما که در حال حاضر فکر نمیکنیم...
پ.ن۳:پوووووووووووووووووووووووف!
پن۱:ما با يکي اشنا شديم...ما ميدانيم...او پرنده اي بدون بال است(البته بالهايش را ما نميتوانيم ببينيم).او به ما يک دسته نرگس داد...ما پياده شديم و خواستيم با او حرف بزنيم...
او به ما گفت:
پدر ما در حاشيه به دنيا امد...در حاشيه درس خواند...در حاشيه کار کرد...در حاشيه ازدواج کرد...در حاشيه زندگي کرد...در حاشيه هم مرد.
ما هم در حاشيه به دنيا امديم...اما در حاشيه زندگي نمي کنيم و نمي ميريم...حالا بنشينيد و ببينيد.
او چيزهاي ديگري هم گفت...ما عاشقش شديم...نه از ان عشق ها که شما فکر ميکنيد...ما در اغوشش گرفتيم......هيچ خجالتي هم نکشيديم...و ماچش کرديم...
اما او به ما گفت مگس هاي منطقه ي شما اگر به زباله هاي منطقه ي ما دست بزنند مريض ميشوند...پس نتيجه ميگيريم اگر شما به ما دست بزنيد ميميريد...
ما هم گفتيم:ما دلمان ميخواهد بميريم...حرفي هست؟!!!
پن۲:ما فکر ميکنيم حاشيه و مرکز هيچ تفاوتي ندارد...هر دو يا براي ما جهنم اند يا بهشت!بستگي به موقعيت دارد...