پن۱:ما از همه چیز خسته شده ایم.از درس خواندن٬احترام گذاشتن٬سکوت کردن٬خودخوری کردن(ما انقدر خودمان را خوردیم که هیچ چیز ازمان باقی نمانده است!)٬غذا خوردن٬غذا نخوردن٬بی خوابی٬نفس کشیدن٬تظاهر٬بی خودی با خدا صحبت کردن٬روزنامه خواندن٬ترانه لیسنینگ کردن٬کتاب خانه رفتن٬جواب سربالا به این و ان دادن و و و...
همه چیز...
پن۲:ما دلمان میخواهد شبان باشیم(همان شبان معروف که موسی...)...تنها این را میخواهیم از ته ته دلمان.وقتی این را به یک نفر(!)گفتیم چنان قاه قاه خنده ای سر داد که سقفِ...ترک برداشت!!!
پن۳:این دنیا چه کارها که با ما نمیکند(دیروز واقعا کفمان برید و دندانهایمان درون دهانمان ریخت!)ما تازه داشتیم دل میکندیم...
پن۴:وقتی سوم دبیرستان بودیم دبیر زیستمان گفت اول کتابهایتان بنویسید:
کجا می برد این امید ما را...(تقریبا داریم میدرکیم!)
حالا که به ان دوران می اندیشیم میبینیم واقعا چقدر پوست کلفت شده ایم!(و دلمان برای خودمان کباب میشود...که چه چیزهایی را تحمل کرده ایم!...)
ما در ان زمان طبع شاعرانه داشتیم!!!و از خودمان شعر شاید هم ک*شعر(!)در میکردیم...!
این یکی از انهاست که برای انسانهای قدر نشناس گفتیم!!!!!!!:
ان چنان منتظرم
ان چنان منتظر نامه ای از سوی توام
که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد
دشمن جان باشد
قدمش میبوسم
تا که دلباخته ی بره شود
بهترین عاشق این دره شود
و اگر در نامه بنویسی چیزی
همه احساس تو را
در همان صفحه ی بی حرف و کلام
مو به مو خواهم خواند
به رهت خواهم ماند
نامه ات خواهم خواند
بهر من نامه بده
بهر من نامه بده...
واقعا چه بچه ی نازی بودیم!!!(حیف ما که برای چه کسانی احساسات خرج میکردیم و میکنیم!)
پن۱:میدانید؟اخر ان موقع زیاد پیام کوتاه(!)و اینترنت و پست الکترونیک(!) رایج نبود و ما از اداره ی پست بهره میجستیم!!!
پن۲:حالا دیگر چیزی برایمان نمانده است(همه ی احساساتمان را از ما گرفتند و در اصل ری*دند درون احساساتمان...)وگرنه ما خیلی دختر بودیم!!!!به قول رفیقمان مهرناز!
پن۳:ولی نمیدانیم چرا اندکی حسادتمان هم نمی اید!
ــ ولی باید ایمان داشت٬بله٬ ایمان داشته باشیم که از بوته ی گداخته بگذریم.زنجیرها را بگشاییم
از روی همین شن های داغ بگذریم و بوته های خار را از ریشه برکنیم...
پ.ن۱:ما سوختیم٬پاهایمان تاول زد٬دستانمان پینه بست.اما همه چیز گذشته بود٬دیگر نرسیدیم.
پ.ن۲:قیافه ی ما وقتی بی ایمانیم بهتر به نظر میرسد!...
اما میدانیم او جسم و روحمان را پر از سوزن ته گرد میکند!
پ.ن۱:منظورمان از او شخص خاصی نیست.(ما در اغوش همگان ارمیده ایم.اما ایا ارامیده ایم؟)
پ.ن۲:شاید ما یک اغوش با سینه ی فراخ تر میخواهیم.
ایا میشود که یکی یافت شود به ما بگوید ملاک فاحشگی چیست؟!!!
ما فکر میکنیم همه فاسق و فاحشه اند!
و این جهنم فاحشه خانه است.
مرتاه خواهری به نام مریم داشت که پیش پای عیسی نشسته بود و به سخن او گوش می سپرد.
اما مرتاه که گرفتار خدمت به او بود براشفت.پس به کنار عیسی امد و گفت:
-"مولای من!ایا اهمیت نمیدهی که خواهرم مرا در خدمت گزاری به تو تنها گذارد؟به خواهرم بفرما که بیاید و من را کمک کند."
عیسی پاسخ داد:
-"مرتاه!مرتاه!تو خود را مضطرب و نگران چیزهای زیادی میکنی.اما مریم بخش بهتر را برگزیده است و این از او گرفته نخواهد شد.
انجیل لوقا باب ۱۰ ایه۴۲-۳۸