بانوي مقدس تصميم گرفت به همراه عيساي کوچک در اغوشش براي بازديد از صومعه اي به روي زمين فرود ايد.کشيش ها که مفتخر شده بودند صف عظيمي تشکيل دادند و يکي يکي به پيشگاه مادر مقدس مي امدند تا سرسپردگيشان را ابراز کنند.يکي اشعار زيبا ميخواند ديگري کتاب مقدس را از بر ميخواند يکي ديگر نام تمامي قديسان را بر زبان مي اورد.و به همين ترتيب راهبي پس از راهب ديگر با بانوي مقدس و عيساي کوچک بيعت ميکردندو
در انتهاي صف راهبي ايستاده بود که از پست ترين رده ي راهبان صومعه بود و هرگز متون خردمندانه ي ان دوران را نياموخته بود.والدينش مردمي ساده بودند که در سيرکي قديمي کار ميکردند و به او فقط بالا انداختن توپ و چند تردستي اموخته بودند.
وقتي نوبت او رسيد کشيشان ديگر ميخواستند مانعش شوند چون ان شعبده باز پير هيچ چيز مهمي براي گفتن نداشت و ممکن بود تصوير صومعه را در نظر بانوي مقدس مخدوش کند.با اين حال اين راهب نيز از ته دل مايل بود از سوي خودش چيزي به عيسا و مادر مقدس تقديم کند.
همانطور که نگاههاي سرزنش بار برادران روحاني را بر خود احساس ميکرد چند پرتقال از جيبش بيرون اورد و شروع به بالا و پايين انداختن انها کرد و با انها تردستي هايي انجام داد تنها کاري که بلد بود.
تنها در اين لحظه بود که عيساي کوچک خنديد ودر اغوش بانوي مقدس شروع به دست زدن کرد. و به خاطر او بود که مادر مقدس بازوانش را گشود و اجازه داد کودک را لحظه اي در اغوش بگيرد...
منم به يکي گفته بودم مهم اينه که يه چيز رو از ته دلت بخواي يا مثلا به يکي با تمام وجودت عشق بورزي اونوقت اگه حتي انتظار پاداش هم نداشته باشي اون پاداش خود به خود به تو ميرسه... اما بهم بگو کي توي اين دنيا براي کسي-حتي براي عشقش-بدون پاداش کاري انجام ميده؟؟؟
هيچکس...
و از خدا بخشش خواست که پیش تر نفهمیده است خداوند به تمامی زبانها سخن میگوید...
از طرف دیگه اینشتین رو میبینیم که میگه مکان یا زمان وجود نداره و فقط ترکیبی از این دوتا هست.یا کریستف کلمب رو میبینیم که اصرار داره انتهای دنیا یه مغاک نیست و در اونجا یه قاره هست. یا ادموند هیلاری رو که معتقده ادم باید خودش رو به قله ی اورست برسونه.و یا گروه بیتل ها رو میبینیم که یه سبک موسیقی کاملا متفاوت خلق کردن و طرز لباس پوشیدنشون به مردم یه دوران دیگه شبیه بود. این ادما- و هزاران نفر دیگه- همه توی دنیای خودشون زندگی میکردن...
بذارین یه داستانی رو براتون تعریف کنم که یه روز بعدازظهر یکی برام تعریف کرد:
((یه جادوگر قدرتمند که میخواست سراسر یه پادشاهی رو نابود کنه یه معجون جادویی توی چاهی ریخت که همه ی مردم شهر از اون میخوردن.هر کس از اون اب میخورد دیوونه میشد.صبح روز بعد همه ی مردم از اون اب خوردن و همه دیوونه شدن به جز خود شاه و خانواده اش که یه چاه مخصوص داشتن و جادوگر نتونسته بود اون چاه رو مسموم کنه. شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یه سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی مردم رو مهار کنه.اما پلیسا و کارگاهها هم از اب مسموم خورده بودن و فکر میکردن تصمیمای پادشاه احمقانه اس و تصمیم گرفتن هیچ توجهی به اونا نکنن. وقتی مردم اون سرزمین فرمانها رو شنیدن مطمئن شدن که پادشاه دیوونه شده و فرمانهای نامعقول صادر میکنه.به طرف قصر تظاهرات کردن و ازش خواستن که کناره گیری کنه. پادشاه با ناامیدی تصمیم گرفت کناره گیری کنه اما ملکه جلوشو گرفت و گفت:"بیا بریم از همون چاه عمومی بخوریم.بعد ما هم مثل اونا میشیم." و همین کارو کردن:پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدن و بی درنگ شروع کردن به چرند گفتن. زیرذستاشون بلافاصله توبه کردن.حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه حرف میزد چرا نباید بذارن بر کشور حکومت کنه؟ اون کشور توی صلح و صفا به زندگی خودش ادامه داد.هرچند رفتار مردمش با کشورای همسایه خیلی فرق داشت.و پادشاه تونست تا اخرین روزای عمرش بر کشور سلطنت کنه...!!!
نظرت چیه؟!!!