همیشه به خودم میگم نباید انقد از خودم ضعف نشون بدم...همینطوری تند تند اشکام سرازیر میشه...اگه اینطوری باشه نمیتونم ادامه بدم...باید خیلی دل گنده تر از این بشم...
فقط ۳۵ سالش بود.خیلی خوشگل بود...از سینه به پایین سوخته بود...جزغاله شده بود...فقط صورت و گردن و بالای سینه و بازوهاش سالم بود...بوی بد گوشت سوخته تمام اتاقو برداشته بود...میتونستی استخوناشو از زیر پوستش ببینی...پوستش چروک خورده و پر از تاول چسبیده بود به استخوناش...
و چنان درد میکشید که مو به تن ادم سیخ میشد...چهره ی زنش انقدر اروم بود که انگار میخواست همه رو تسکین بده...با یه لباس محلی کنار تن سوخته ی شوهرش ایستاده بود و به پرستارا کمک میکرد...کرد بودن...اولین سفرشون بود...
از درد به خودش میپیچید و به همه فحش میداد...به پرستارا به زنش... زنش بهش میگفت:عاشق شنیدن صداتم...هرچی میخوای بگو...شنیدن صدات برام مثه یه مرهم میمونه رو تمام زخمام...
همه سعی میکردن زودتر کارشونو تموم کنن و از اون اتاق بزنن بیرون...نمیتونین تصور کنین چقدر غیر قابل تحمل بود...هر چقدر به زنش گفتن حداقل ۲ ساعت بخواب قبول نمیکرد...از بغل تخت شوهرش تکون نمیخورد...
زنش لگن میذاشت زیرش...برش میداشت و خالیش میکرد...میومد پیشونیشو میبوسید و صورتشو نوازش میکرد و با یه لبخند بهش میگفت:شنیدم وقتی خوب شدی میخوای بری زن بگیری!اره؟میخوای بری رو من هوو بیاری؟
فقط یه هفته دووم اورد...دیشب جسدشو تحویل سردخونه دادن...

خیلی ها رو از زندگیم خارج کردم٬چون احساس نمی کردم در حال تغییر و تحول ان.
تکرار و رکودشون منو متوقف می کرد.پس ولشون کردم...
اما فکر می کنم تو امکان دیگه ای جز رشد کردن نداری.
تو نمی تونی تصمیم بگیری که رشد نکنی...
پ.ن:آخ٬فانتازیوی عزیزم انگار یه سیخ داغ فرو کردن تو قلبم...همه ی اونا یادم اومد...گرچه هیش وخ فراموششون نکرده بودم... گرچه اون هنوزم پیشمه...گرچه هنوزم میبینمش...اما خاطراتی که موهای تنمو سیخ میکنه مثه سیل توی مغزم سرازیر شدن...ازت ممنونم...خیلی...
و از تو رضوان نازنینم...که تموم عشقی که یه آدم باید تو زندگیش داشته باشه رو به من دادی...همیشه بهشت من بودی و هستی و خواهی بود...
چهار شب است که چشمهايمان چوب کبريت که چه عرض کنيم تير چراغ برق ميشکانند اما نميتوانيم بخوابيم!...
همه ش هم تقصير اين وز وز هاي لعنتي* است که پس کله مان ميشنويم...
چهار شب پيش کمي گوش کرديم...سه شب پيش سرمان رفت...دو شب پيش آمپرمان زد بالا و سرشان جيغ کشيديم:خفه شويد ديگر بي شعورهايِ نکبتِ (...)!
و ديشب
از بس پس کله مان غرق سکوت بود خوابمان نمي برد...
پ.ن۱:کودک که بوديم فک ميکرديم پشه ها ميروند لاي موهايمان و وقتي نميتوانند ديگر بيرون بيايند هي وز وز ميکنند و هي ميرفتيم با قيچي ميافتاديم به جان موهاي بيچاره!ما در طول زندگیمان بلا ملا زیاد سر این موها آورده ایم.
پ.ن 3:فک کنم من از روي تمام ژنهاي تامي ويلهلم يه رونويسي معرکه کردم...يه الاغ ِ احمق ِ کودنِ اسبِ آبي ِ گندبکِ شپشو که هي به خودش اميد الکي ميده و اصرار داره هميشه ي خدا نيمه ي پر ليوانو ببينه...(...)!
*منظورمان از وز وز٬وز وز پشه ها نمیباشد!...